کاخ بردک سیاه

«کاخ سنگ سیاه»، در تمامی درازای زمستان ۱۳۵۶ کاوش و باز سازی شد. یافته های آن به «مرکز باستان شناسی ایران» آن هنگام – که یک اداره ی پژوهشی توانمند، با مدیریت آگاه و هوشمند آقایدکتر سیروس باقرزاده بود - سپرده شد. کتاب آن نیز نوشته شد که سالیانی چند در بایگانی سازمان نوپای میراث فرهنگی خاک خورد و پس از آن گم و گور شد. اما سرنوشت خود کاخ دردناکتر از همه ی اینها بود چه، چند سالی پس از انقلاب تنی چند از تهران و بوشهر-که کسی را یارای برابری با آنها نبود- با همداستانی یک بومی بانفوذ برازجانی به نام «غ.ر.آ» ــ که به انگیزه ی فشارهای وجدانی چندی پیش بر اثر سکته درگذشت ــ کاخ و آنچه را که کاوش شده بود، از ریشه تا ژرفای بیش از یک متر با لودر یکسره ویران کردند، سنگهایش را بهگوشهای افکندند و آنچه را که در دل خاک داشت، دزدیدند و بهجای همه ی آن آثار نخل کاشتند! امروز هنوز پس از بیست سال این کاخ ویران است و هر از چندگاه بومی ها و روستاییان دور و نزدیک از بازمانده ی سنگهای آبگینهگون آن برای پله، سنگ گور و آببند جوی سود میبرند. گویی سرنوشت سیاه «کاخ سنگ سیاه» جز همین چند صفحه و یک دو عکس که چاپ میشود، بیش نبوده و نیست.
بی هیچ گمان، هیچ ملتی جز ایرانیان اینگونه خودشان و تاریخ شان را نابود نمی کنند و این نیز یکی از شگفتی های مردمان این خاک است که پاسخی برای آن نیست!

بقایای کاخ سنگ سیاه و نخل های کاشته شده
«کاخ سنگ سیاه» کجاست؟
«کاخ سنگ سیاه»، تقریبا ًدر شست و چند کیلومتری شمال خاوری بندر بوشهر و یکسد و ده کیلومتری جنوب باختری کازرون، بر سر راه اسفالت شیراز به بوشهر، درشهرستان دشتستان به مرکزیت برازجان جای دارد. برازجان را بخشهایی است چون سعدآباد، شبان کاره، دالکی، دورودگاه و ... و ...
سراسر سوی خاورین برازجان رشته کوههای «گیسکان یا گیسکون (بر وزن بیستون)» کشیده شده و پرآبترین رودخانه ی همیشگی و چهار فصل آن «دالکی» (مادرک؟ / مادر کوچک؟) نخلستانهای سبز آن را آبیاری میکند. کمتر از یک سده ی پیش، برازجان روستایی کوچک بیش نبود، اما از آنجا که بر سر راه شیراز به بوشهر جای داشت، بهتندی و بی رویه گسترش یافت و جز بومی ها مردمانی دیگر از شهرهای دور و نزدیک و حتا افغانها و اعراب را هم پذیرا گشت؛ آنگونه که امروز از جوشش این هفتاد و دو ملت، شهرستانی است بزرگ، بدون بافت روستایی کهن یا شهری نوین و چونان بیشتر روستاهای ایران که یکباره قد میکشند و بزرگ میشوند، بدون کمترین هویت معماری.
بهتقریب در ۱۰-۱۲ کیلومتری شمال باختری برازجان، پس از گذر از رودخانهی دالکی و بر بلندی های رسوبی همین رودخانه، در نزدیکی روستای «جتوط یا جتل» (بخش سعدآباد / ۵۱ درجه و ۹ دقیقه درازای جغرافیایی و ۲۹ درجه و ۲۱ دقیقه پهنای جغرافیایی) محوطه ی باستانی سنگ سیاه جای دارد؛ یا بهتر است گفته شود جای داشت!
در واپسین ماههای زمستان ۱۳۵۶ و نیمه ی بهار ۱۳۵۷ نگارنده به کاوش این محوطه و کاخ «بردک سیاه» (در روستای دورودگاه) و همچنین بررسی های پراکندهای برای شناسایی دیگر کاخهای هخامنشی در دشستان پرداختم که جز کاوش «کاخ سنگ سیاه» (در یک فصل)، «کاخ بردک سیاه» (در دو فصل)، به بیش از بیست و چند محوطه و کاخ از دوره ی هخامنشی دست یافتم که این نوشتار نیز چکیده ای است از کتاب چاپ نشده ی « کاوش های باستان شناختی در کاخ سنگ سیاه».
«کاخ سنگ سیاه» در رویهای گسترده جای داشت که امروزه بیش از ۹۰ درسد آن بهگونه ی جبران ناپذیری ویران و چون کفدست یکسان شده و آنچه بر جای است، نشانههایی پراکنده و دور از یکدیگر و جداافتاده ای است که پیوند بافت رازی گری (معماری) و فرهنگی آنها به دشواری میسور است. اما پیش از انقلاب که نخستین کلنگها روی آن زده شد، فراگردی از کاخهای دوران هخامنشیان بود که تنها بخشی از یک کاخ کاوش شد و دیگر تالارها، سرسراها و کاخهای چسبیده و در پیوند با بافت رازی گری آن را به امید سال ها و فصول دیگر کاوش گذاشتیم که هرگز به آن نرسیدیم. امیدی بیهوده و سرابی در بیابان برهوت خدا ...
آنچه از نخستین، تنها و واپسین فصل کاوش این کاخ دستگیرمان شد، در بر گیرنده ی یک تالار گسترده ی میانی و چهار ایوان در چهار سوی آن است. تالار میانی با چهار درگاه ــ که گذرگاه هر یک از سنگهای آهکی سیاه رنگ است و چون آبگینه آنها را تراشیدهاند ــ پیوند دارد. از این روی، در نخستین نگرش«کاخ سنگ سیاه» بهدرستی برابر با کاخ بارعام کوروش بزرگ است و در ویژگی های یکسان این دو سازه ی هخامنشی کمترین دوگانگی یا ناهماهنگی دیده نمیشود.

این کاخ دربرگیرنده ی یک تالار گسترده ی میانی و چهار ایوان در چهار سوی آن است که ...
تالار میانی، راست گوشهای است در راستای خاور به باختر. رویه ی درونی آن ۵۰/۲۰ متر ×۴۰/۲۴ متر که از چهار سوی با دیوارهایی از خشت بسته می شده است. ستبرای دیوارهای چهار سوی، با پوشش گچ (گچ بومی منطقه که «چاری» گفته می شود و بسیار سپید نرم و یکدست است) و رنگ سبز مغزپستهای چشمنواز و دلنشین آن ۲۰/۱ متر است. از این روی با افزودن ستبرای دیوارها، تالار میانی راستگوشهای است به اندازة (۸۰/۲۶ متر ×۹۰×۲۲ متر).
دو رج هشتتایی ستون (روی هم شانزده تا) آسمانه (سقف) تالار را در زمان آبادانی بر پا میداشته که پس از کاوش، بیش از تنها یازده پایه ی ستون بر جای نبودند که این نیز امروز به یغما رفته است. از پنج پایه ستون دیگر تنها سنگهای پی آنها را یافتیم و دیگر هیچ. هر پایه ستون خود از چهار سنگ برروی هم استوار ساخته و پرداخته شده که ویژگی هر یک اینگونه بوده است:
سنگ سیاه زیرین- مکعب مستطیل بهاندازه ۱۷/۱ متر × ۱۷/۱ متر و بلندای ۵/۳۱ متر.
سنگ سپید میانی- مکعب مستطیل به اندازه ی ۵/۹۷ × ۵/۹۷ سانتی متر و بلندای ۲۷ سانتی متر.
سنگ سپید یا سیاه (؟) زبرین- نشانی از این سنگ بهدست نیامد، اما با نگرش بهگونه تراش سنگ میانی و پله نرم تراش آن می بایست بیگمان مکعب مستطیل و بهاندازه ی ۶۰/۷۷ سانتی متر ×۶۰/۷۷ سانتی متر بوده باشد. بلندای آن را نیز نزدیک ۲۲-۲۳ سانتی متر می انگاریم.
شالی ستون- از این سنگ نیز کمترین نشانهای یافت نشد. اما بیگمان با نگرش به تراش رویه ی بیرونی سنگ زبرین و همچنین پایه ستون ایوانها، بدون کمترین دودلی بر این باور درست پای میفشاریم که شالیی ستونی گرد با شیارهای قاشقی با قطر ناآشکار برای ما بر روی سنگ سیم استوار می شده است.
یورش سربازان اسکندر و تخریب این کاخ ــ بهویژه تالار میانی ــ از یک سو و طغیان رودخانه ی دالکی و بالا آمدن آب آن و همچنین بارانهای سیلآسا و ویران کننده ی موسمی دشتستان از دیگر سو، در درازای هزارهها، ستونهای تالار میانی و ایوانها را یکسره نابود کرده است. اما یافتههای پراکنده بهدرستی و یقین رهنمود ما بهسوی چگونگی آنها در زمان آبادانی است.
بی هیچ گمانی بر این باوریم که مغز ستونها از چوب بوده است. اما از چه چوب و کدامین گونه؟ نمیدانیم! دور تا دور این مغز چوبی از زیر تا زبر با آجر و ملاط گچ پوشیده شده بوده است و بهیقین، یک یا چند پوشش گچ و رنگ سبز مغز پستهای؟ یا رنگ زردی آرام و ملایم ــ که تکههای شکسته آنها را یافتیم ــ میآراسته است. شکسته آجرهای پراکنده ی بهدست آمده بهشکل نزدیک ذوزنقه، که یک بر آن تراشی گرد (یکسوم یا یکچهارم دایره) دارند و یک بر دیگر آنها نیم دایره است، جای کمترین تردید را که مغز ستونها چوبی بوده و با آجرچین استوار و سخت می شدهاند، باقی نمی گذارد. اما برای بلندای ستونها نمی توان بهدرستی و اطمینان سخن گفت. بر پایه ی یک فرض و برابری نقشه ی این کاخ با تالار بارعام، تنها بلندای آنها را پانزده تا هژده متر پیشنهاد میکنیم، اما اینها اعدادی است تقریبی تنها با مقایسه و همانندی، و قابل شکست.
برفراز این ستونها، سرستونهایی بهگونه ی دو عقاب یا دو شیر پشت به یکدیگر جای داشته و در شکاف بین این دو سر تیرهای حمال آسمانه. ویژگی سرستون کاخهای هخامنشی دشستان (سنگ سیاه - بردک سیاه) و هم چنین کاخ چرخآب (جنوب برازجان) و دیگر کاخهای شناسایی شده ی این منطقه با دیگر کاخهای هخامنشی(پاسارگاد، تخت جمشید، شوش و همدان) یکسره دیگرگون است. در این کاخها بیشترین بخش سرستونها از گچ (شاید بسیار ساده) ساخته و پرداخته شده بوده است و تنها اجزای اصلی و چشمگیر، چون چشم، شاهپرها و پرهای کوچک، منقار (در سرستونهای بهشکل عقاب) و همچنین چشم، دندانهای نیش، چین پوزه و بالای لب (در سرستونهایی بهشکل شیر) جداگانه ساخته و پرداخته شده و به اندام یا بدن سرستون چسبانده شده است. در کاوش هر سه کاخ دشتستان تعداد پرشماری پرهای عقاب، چشم، چین پوزه، دندان، و... به دست آمده است که بیکمترین گمان از آن سرستونها هستند. در تالار میانی این دستیافتهها بزرگ، و در ایوانها که پایه ستونهایی کوچکتر دارند، کوچک است.
نهتنها کف تالار میانی بلکه پوشش کف ایوانها از دو رج آجر به اندازة ۸×۳۳×۳۳ سانتی متر که با ملاط زفت یا قیر طبیعی۱ به یکدیگر چسبیده و روی هم جا داشتند، بوده است. جز این و در زیر این کف سخت لایههایی از خاکستر، شن، خاک رس، خاک سخت کوبیده به بلندای ۱۵ تا ۲۰ سانتی متر برای پیشگیری از رانش یا لرزه زمین لایه به لایه گذاشته و کار شده و این درست همان ساختار و شیوهای است که در تالارهای تخت جمشید و شوش از آن سود برده شده است. در چهار سوی تالار میانی، چهار ایوان است که بزرگترین آن ایوان خاوری است، راست گوشه با رویه ی درونی ۹۰/۸ متر ×۱۰/۴۱ متر با دورج چهاردهتایی (بیست و هشت تا) پایه ستون یا پی آنها، هر پایه ستون در بر گیرنده ی سه سنگ است:
سنگ سیاه زیرین- مکعب مستطیل به اندازه ی ۶۳×۶۳ سانتی متر با بلندای ۵/۲۱ سانتیمتر.
سنگ سپید زبرین- مکعب مستطیل به اندازه ی ۴۴×۴۴ سانتیمتر با بلندای (؟)
شالی ستون سپید گرد- بهقطر بزرگ ۶/۳۹ سانتی متر قطر کوچک ۶/۳۴ سانتی متر بهستبرای ۱۰ سانتی متر.
دو سنگ زیرین و زبرین به گونه ی پله روی یکدیگر استوار و شالی ستون بر روی این دو جای می گرفته است. این ویژگی ساختاری در سه ایوان دیگر نیز به چشم می خورد.
ایوان جنوبی - راست گوشه با رویه ی درونی ۲۵/۸ متر×۶۰×۲۰ متر با دو رج هشتتایی پایه ستون یا پیی برجای مانده ی آنها.
ایوان باختری- راست گوشه با رویه ی درونی ۴۰/۸×۳۵/۲۴ متر با دو رج هشت تایی پایه ستون یا پی.
ایوان شمالی- راست گوشه با رویه ی درونی ۲۵/۸×۶۰/۲۰ متر با دو رج هشتتایی پایه ستون یا پی.
روشن است جز ایوان خاوری که گستردهترین است، سه ایوان دیگر کم و بیش با یکدیگر برابر و ساخت و سازی همگون و یکسان دارند.
در دو سوی شمال و جنوب ایوان باختری دو اتاق کمابیش چهارگوش به اندازه ی ۵۰/۷×۲۰/۷ متر ساخته و پرداخته شده بوده است. دیوار این اتاقها از خشت و ستبرای نزدیک ۸۵-۸۹ سانتی متر داشتهاند. بیشترین نشانههای رنگ سبز مغز پستهای را در اتاق شمالی بهویژه در نزدیکی های کف یافتیم. همچنین شکسته آجرهای پراکنده، بر این گواه است که کف آنها آجری بوده است و چون کف تالار میانی یا ایوانها با ملاط زفت.
این دو اتاق با دو گذرگاه سنگی بهپهنای یک متر و چند سانتی متر و یک پله ی کوتاه به ایوان شمالی راه دارند. یافتههایی چون چشم، منقار و پرهای عقاب به اندازه ی کوچکتر از آنچه در تالار میانی بهدست آمده، در کاوش هر چهار ایوان نیز دیده شده که بیگمان از سرستونهایی است کوچکتر از سرستونهای تالار میانی.
در میانه ی ایوانها که روی بهسوی تالار میانی دارند، چهار گذرگاه بوده است با ویژگی هایی اینگونه:
ـ درگاه ایوان باختری بهدرازای ۵۱/۳ متر که تنها ۷۰/۱ متر آن تراشی نرم دارد.
ـ درگاه ایوان شمالی بهدرازای۴۰/۳ متر که تنها ۶۹/۱ متر آن تراشی نرم دارد.
ـ سنگ درگاه ایوانهای خاوری و جنوبی نیز اندازههایی نزدیک به این دو دارند. بخش گذرگاه در هر ایوان تراشی دارد آبگینهگون که در دو سوی گذرگاه بر روی آنها استوار می شده است.
همانگونه که در آغاز نبشتار آمد، در چند سال گذشته، همه ی این سنگها در گوشهای شکسته و پراکنده شده، افتادهاند و کمترین شکوهی از این کاخ ارزنده به چشم نمیآید. بیم آن میرود زمانی سازمان میراث فرهنگی به دوبارهسازی آن بپردازد که دیگر حتا یک تکه سنگ هم در این محوطه دیده نشود.

در چند سال گذشته، همه ی این سنگها در گوشهای شکسته و پراکنده شده و و کمترین شکوهی از این کاخ ارزنده به چشم نمی آید
نخستین ارزیابی ها
با کاوش کاخ ویران شده سنگ سیاه (۵۷-۱۳۵۶) و بردک سیاه در دو فصل (۸۳-۱۳۸۲ و ۵۷-۱۳۵۶) با یک فاصله بیست و چند ساله و پیدایش اتفاقی کاخ چرخآب هنگام کندن کانال برای لولهکشی آب (۱۳۵۰) و همچنین بررسی بیشترین بخش حوزه دشستان توسط نگارنده در سالهای ۵۶، ۵۷، ۷۳، ۸۳ و ۸۴ و شناسایی بیش از بیست و چند کاخ هخامنشی دیگر در این منطقه که بدبختانه امروز بخشهایی ناچیز از آن برجای است از یک سو، و همچنین آرامگاه گوردختر در بزپر (تنگ ارم) از دیگر سو که دیری است شناخته شده، چشماندازی دیگر و راهی که پیمودن آن چندان هم آسان نیست، میگشاید.
هرچند گوردختر نخستین نشانه هخامنشیان در این منطقه است اما کمتر باستانشناس یا پژوهشگری از خود نپرسیده که چهگونه و چرا هخامنشیان در دل کوههای پرت آرامگاهی چون آرامگاه کورش بزرگ ساخته و پرداختهاند و پیوند آن با این همه نشانههای دور و بر خود و دشت پاسارگاد چیست؟ گویی هرگز بهچشم آنان نیامده است.
نشانهها و یافتههای بسیار روشن، آشکار و درست رازی گری هخامنشیان بهگونه ی کاخهای گسترده در دشستان، امروز دیگر بهدقت و بهدرستی نمایانگر دیرپایی هخامنشی ها در این بخش ایران است و در این، کمترین تردید و گمانی نیست؛ کاخ سنگ سیاه، کاخ بردک سیاه (بهویژه با گستردگی چشمگیر)، کاخ تپهای، باغ شاهویی، کاخ مازه ی شهریاری و ... . و این آخرین، و بهتازگی در سال ۸۴ کاخ برج باغ میل و دهها کاخ ویران دیگر همه دال بر این ادعا هستند.
اینک با این همه نشانههای ارزشمند و دستهایی اینچنین پربار، این پرسش مطرح میشود که این گستردگی آثار هخامنشی در دشستان برای چیست و چرا؟ مگر نه این که از دیرباز خاستگاه آنان را حوزه ی فارس ( بهویژه پاسارگاد ) میدانستیم و نه این که بیشترین آثار آنان در این نقطه است؟
برای پاسخی درست به این پرسش ناگزیر باید دستکم به نیم هزاره پیش از برپایی پاسارگاد و تخت جمشید پرداخت.
بر پایه ی یک فرضیه ی نهچندان قطعی و مسلم و کموبیش مبهم در اواخر هزاره ی دوم پیش از میلاد پارسی ها ــ که به نبشتههای هرودت ساختاری از شش طایفه ی شهری و روستایی و چهار طایفه ی چادرنشین داشتند ــ با مادها، در کنار یکدیگر بار سفر می بندند و بهظاهر بهسبب سرمای سخت، از دشت سیبری یا کنارههای دریاچه اورال و با گذر از رشتههای کوههای بلند البرز خود را به نجد ایران میرسانند. اینان پیشتر نیز در کناره اورال یا دشت سیبری میزیستند و از دیرباز با این «سرما» این «طبیعت سخت» خو گرفته و آن را جداناپذیر از زیست محیط خود بهشمار میآورند.
در آغاز هزاره ی نخستین پیش از میلاد کوچندگان ماد در گوتیوم (کردستان امروزین) و پارسیان در کنارههای دریاچه ی ارومیه و دور و بر آنجا خوش کرده و چادرهای خود را برپا کردند. این پرسش بسیار مهم هنوز همچنان بیپاسخ مانده است: چهگونه اقوام طوایف و دولتهای کوچکی که از دیرباز دور و بر گوتیوم یا کنارههای دریاچه ارومیه میزیستند و برای یک بند دست خاک و یک وجب زمین خونها میریختند، این طوایف کوچنده ی بیگانه را پذیرا شدند؟ چه، میبینیم پس از چند سده پارسی ها در اثر فشار قبایل کوچک و دولتهای توانمندی چون اورارتو (در شمال باختری)، آشور در باختر و حتا مادهای همسفر در جنوب و باختر به کوچی دیگر ناگزیر میشوند. بر پایه ی این فرضیه ی نهچندان استوار، مادها ماندگار و پارسها روی به جنوب و دریای پارس و شاهنشاهی ایلام میآورند و ایلامی ها که از یورشهای هر از چند گاه آشوریان در تنگنا بودند، آنها را در خاک خود پذیرا شده و جای میدهند.
تا چه اندازه این روی داد تاریخی بر پایهای راستین استوار است؟ بهدرستی نمیدانیم! آیا بهراستی سرما بیشترین انگیزه ی این کوچندگان شده و آیا به همین سادگی و آسانی مردم بومی سرزمینی که امروزه ایران نامیده میشود این طوایف را پذیرفتهاند؟ گمانی در بودن پارسی ها در جنوب ایران نیست اما در این مقطع، با این کاوشهای باستانشناسی پراکنده ی بدون پیوند و هدف، بیخواست خود باز میگردیم به گفته ی پژوهشگر روسی «لوکونین» که: «هنوز خاستگاه اصلی ایرانیان «پارسیها» روشن نشده است» (ه.م.کخ - از زبان داریوش- ص ۱۱).
پارسها از سراسر کناره ی شمالی دریای پارس در خوزستان و فارس تا مرز مرکزی نجد ایران پراکنده میشوند و بهناگزیر در اطاعت و فرمان برداری از ایلامی ها. مثلا بر پایه سالنامه ی آشوری در ۹۶۱ پیش از میلاد در جنگ «خلوکه» در کنار سربازان ایلامی، انزانی و اللیپی ها با «سناخریب» پادشاه آشور جنگیدهاند (پیرنیا ص۲۲۷ / کخ - ص ۱۳ به استناد هینز).
در هوشمندی و زیرکی و کیاست پارسها کمترین تردیدی نیست؛ چه، آنگاه که ایلام ناتوان بوده با دشمن سرسخت آنها آشور از در دوستی درآمده و چون ایلامیان به توانمندی دست می یافتند، دیگر بار راه اطاعت و سازش با آنان را. جنگ میان ایلام و آشور که با وقفههایی کوتاه مدت دوباره آغاز میشد، سرانجام این هر دو قدرت توانمند را از پای انداخت اما در این مقاطع حساس و طلایی زمان است که پارسها آرامآرام و با هوشمندی تمام، حکومتهای کوچک محلی و حتا گاه مستقل را پیریزی کردند.
پارسیان از چندین و چند قبیله و طایفه ی کوچنده تا شاهنشاهی هخامنشی، راهی بسیار سخت اما کوتاه را پیمدند.باید گفت سرپرست و بزرگ قبایل پارس که روی به جنوب آورد، «هخامنش» (از ۷۰۰ تا ۶۷۵ پیش از میلاد) بود و پس از او پسرش «تهییسپ/چیشپیش» (از ۶۷۵ تا ۶۴۰ پیش از میلاد؟). پس از مرگ «چیشپیش» قبایل پارسی به دو قبیله ی کوچک و بزرگ بخش شدند که بر هر یک از آنان یکی از پسران «چیشپیش» فرمان میرانده است. قبیله یا گروه بزرگ را که در برگیرنده پارسیهای اصیل و نجیبزاده بود کورش نخست (از ۶۴۰ تا ۶۰۰ پیش از میلاد؟ ) راهبری و هدایت میکرد. او پدر کمبوجیه نخست و پدربزرگ کوروش بزرگ است.
گروه کوچک را ــ که بیشتر، قبایل خردهدست و نهچندان اصیل پارسی بودند ــ «آریارمن» (که خود را شاه پارس مینامد) و پس از او «آرشام»، سپس «ویشتاسب» و سرانجام «داریوش بزرگ» (از ۵۲۲ تا ۴۸۶ پیش از میلاد)، راه می برده است و از همین روی است که داریوش در سنگ نبشته ی بیستون می گوید: «از دیرگاهان تخمه ی ما شاهان بودند.»
جنگهای خانمان برانداز و پیاپی آشور و ایلام سرانجام سقوط شوش را در پیداشت؛ اما پس از چندگاهی بازماندگان ایلام از پای افتاده، با مادها و بابلی ها و چندین و چند دولت کوچک بومی دیگر همداستان شده، به آشور یورش بردند و نینوا ــ این پایتخت افسانهای ــ سرنگون و به آتش کشیده شد و استوره مانایی آشوری ها در هم شکست. هر چند در این زمان هخامنشی ها توانمند بودند و حتا شاهکهایی محلی داشتند، اما با زیرکی از زیر بار این رویارویی شانه خالی میکنند، چه می دانستند در صورت پیروزی هم، توانمندی خود را از دست میدهند.
چندگاهی پس از سقوط نینوا، ایلام ــ که تمامی نیروی خود را هزینه ی جنگ با آشوریان کرده ــ از پای میافتد و پارسیان توانا و تازهنفس که نیروی خود را بیهوده صرف جنگ نکردهاند، یکهتاز و صاحب بیشترین بخشهای ایلام میشوند. با نابودی یک سره ی آشور و از پای افتادن ایلام درگیری بابل در جنگهای داخلی، تنها دو قدرت سیاسی بر جای میمانند: مادها در باختر و پارسها در جنوب و سراسر آسیای باختری با زمینهای سبز ثروت بیکران و نیروی کار بسیار. طبیعی است که کوچندگان و همسفران دیروز بر سر این سفره ی پربرکت بر روی یکدیگر بایستند و خنجر بکشند. گزارش جنگ میان این دو قدرت دشوار است. به نوشته ی «کتسیاس»، در نخستین نبرد کوروش شاه پارس بهسختی از «آستیاک» (آژدیهاک) شکست می خورد و به پاسارگاد می گریزد. در نبرد دوم نیز چنین است. در این نبرد وضع پارسیان چنان یأسآور و عقبنشینی ایشان چنان با بینظمی تؤام بود که زنان از حصار قلعه بیرون آمده و جنگآوران را به پیکار ترغیب و تحریص میکردند. (دیاکونوف - تاریخ ماد - ص ۳۸۸) بهگفته ی «کتسیاس» بهظاهر چندین جنگ خونین دیگر روی میدهد که پارسیان شکست می خورند اما سرانجام با خیانت بزرگان ماد و همداستانی پارتها و قول مساعد کوروش به «هارپاگه»، مادها شکست می خورند، هگمتانه سقوط میکند، «آستیاک» پنهان شده دستگیر به «هرکانه» تبعید و پس از چندی بهدست خواجهای کشته می شود، کوروش دختر و زن او را بههمسری میگیرد و تمامی ثروت هگمتانه را به پارس می برد.
با شکست این همراهان و هم سفران دیروز، کورش« آقا» و «صاحب» سراسر آسیای باختری می گردد. آیا او شایسته ی چنین سروری و مادها مستوجب چنین شکست و خواری هستند؟ این را باید سرنوشتی که تاریخ ایران را نوشت، پاسخ دهد. در آغاز سال ۷۰۰ پیش از میلاد که پارس ها بر اثر فشار آشوری ها، مادها و اورآرتورها رو به جنوب آوردند و در سراسر ایلام به گونه ی قومی خراج گزار(؟) سپر بلای ایلام در برابر آشور، نیروی کار، اجیر و برده(؟) یا ...؟ تا ۵۵۰ پیش از میلاد، که پیروزی کورش بزرگ بر سپاه ماد و سقوط هگمتانه پای تخت مادها( به یقین در نزدیکی بوکان، نه همدان) است، یعنی در درازای نزدیک به یک سده و نیم پارس ها از یک قبیله ی کوچ نشین و بی سرزمین، وارث ثروتمندترین بخش آسیای باختری شدند، اما این شکوفایی و برتری یک باره نبود.
در سال های ۶۹۰ تا ۶۷۰ پیش از میلاد،کم و بیش پارس ها مستقل، یا نیمه مستقل بودند. هر چه ایلام در اثر جنگ با آشور نا توان تر و فرسوده تر می شد، پارس ها نیرو و جانی بیشتر می یافتند و در همین دهه های طلایی است که به ساختن شهرها روی آوردند. یعنی درست آن مقطع تاریخی که آرامگاه گور دختر، کاخ های دشتستان( به ویژه کاخ بزرگ بردک سیاه) و نشانه هایی که در آغاز نبشته به آنها اشاره شد، برپا می شوند. «گور دختر» را پروفسور« واندنبرگ» بلژیکی به درستی ار آن کوروش نخست (پدر بزرگ کوروش بزرگ) می شناسد و سزا چنین است.
زمانی که پرفسور فقید (واندنبرگ) «گور دختر» را تنها از دیدگاه مقایسه و برابری آرمگاه کوروش نخست شناخت و تأکید کرد که این بنا الگویی بر پایه ی آرامگاه کوروش در پاسارگاد بوده است، نه «کاخ سیاه» کشف شده بود، نه «کاخ بردک سیاه» و نه دشتستان شناسایی گردیده بود.او تنها پی برد که «گور دختر» آرامگاه کوروش نخست است. اما متأسفانه هرگز به بررسی و شناسایی بسیاری تپه ها، تل ها، و آثار هخامنشی دور و بر آن نپرداخت و بدبختانه تا کنون هم آنگونه که شایسته این همه آثار آشکار در این دامنه است، جز یک- دو تن هیچ باستان شناسی به آن نپرداخته است.
اما امروزه هر چند کاوش ها پراکنده و پژوهش ها بدون پیوند است، با اینهمه در انتساب این آرامگاه به نیای کوروش بزرگ،گمان ها سخت کم و ناچیز است.با این پیشینه ی و چکیده ی تاریخی و آنچه روی داده اینک میتوانیم به تاریخ کاخها، بناها، تالارها و این همه آثار پراکنده در دشتستان دست یابیم. نمیتوان گفت بیگمان اما بهگمان بالا، نخستین حوزهای که پارسیان از دست ایلامیها میستانند و خود در دست میگیرند، دشتستان است و بهاحتمال بسیار منطقة «بزپر» یا «پشت پر»، یعنی همان جایی که آرامگاه نیای کوروش بزرگ است. سپس این حوزه گسترش یافته و سراسر دشتستان امروزین را در بر میگیرد. از اینروی، دشتستان سرزمین مادری۲ هخامنشیان است.
«کاخ بردک سیاه» - که امیدواریم در آیندهای نزدیک به گزارشی از آن نیز بپردازیم ــ یکی از سدها کاخ شهر باستانی هخامنشیها «تموکن» یا «تهاوکه» است. شناسایی و بررسی این منطقه که توسط نگارنده در چندین فصل انجام یافته،گسترش آن را تا محوطه ی باستانی«توّج»یا «توز» و تا زیر دوران اسلامی و ساسانی آن، با رویهای نزدیک سی تا چهل هکتار یقین مینماید.اگر درفرضیه ی کوچ پارسها از استپهای سیبری یا کنارههای دریاچهی اورال تردید نماییم (که جای تامل و تردید دارد)، میتوان پیشنهاد کرد که خاستگاه پارسیها، در حوزة دشتستان تا تنگ ارم بوده است. پذیرش قبایل کوچک پارسیان در این نقطه ی ایران بهظاهر پذیرفتنیتر از کوچ قبایلی چند از یک جای سردسیر به یک جای گرمسیر است. این کوچ با یک چرخش ۱۸۰ درجهای از یک جای سرد به یک جای گرم، حتا بر تندرستی مردان و به ویژه زنان و بچهها که با آن سرما انس گرفته و بدنشان پایداری یافته همخوانی ندارد.

«کاخ سنگ سیاه» با ساختاری برابر و بسیار نزدیک به تالار بارعام در آرامگاه کوروش بزرگ یکی از ....
پارسیان نخستین شهرهای خود را در این حوزه بنا می کنند و چون کوروش نخست می میرد، او را در همان جا بهخاک می سپارند. چند گاهی پس از سقوط هگمتانه و آرامش نسبی در آسیای باختری، آنگاه که کوروش بزرگ آسوده خاطر از آشور نابود شده و دستیابی به بابل است، به دشت پاسارگاد روی می آورد و پس از مرگ وی آرامگاهی چون نیایش ــ ولی با شکوهتر، بزرگتر و شایستهتر ــ در دشتی سبز و آباد بر پا می دارند؛ چه، زمانی نیست که آرامگاه او نیز چون نیایش محصور در کوههای بلند باشد.
این کوتهاندیشی است، اگر گمان کنیم که کوروش بزرگ از پاسارگاد بر نیمی از آسیا فرمان می رانده است. در این دشت جز آرامگاه کوروش تنها سه تالار است که روی هم رویه آنها ۶۴۵۴ متر مربع میشود. آیا بهراستی تمامی شاهنشاهی هخامنشی و سازمان اداری نظامی، مالیاتی و هزارها هزار تشکیلات حکومتی در این سه تالار بوده است؟! پارسی ها هرگز سرزمین مادری خود یا دستکم نخستین حوزهای که استقلال خود را بهدست آوردند، فراموش نکرده و از یاد نبرده اند؛ جز آرامگاه نیای خود، آنان در همین خاک پرورش یافته، بالنده شدند و به توانایی رسیدند.
«کاخ سنگ سیاه» با ساختاری برابر و بسیار نزدیک به تالار بارعام در آرامگاه کوروش بزرگ، یکی از بسیاری کاخهاست که در فاصله ی فرمانروایی کوروش نخست تا کوروش بزرگ بر پا شده است و «بردک سیاه» بخش بسیار کوچکی است از شهر گسترده ی « ته اوکه» ی هخامنشی که باید آن را مرکز اداری- سیاسی هخامنشیان به شمار آورد.
منبع :آوای امروز دیارم
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 12:2 توسط ماندنی عربزاده
|